![]() |
![]() |
|
| فرقی نمی کند مرد باشی یا زن، وقتی تن دادی و دل ندادی، فاحشه ای |
|
اي يگانه آسمان! چشمان تو شعر است نگاه تو شاعر است و من شاه دزد شعر چشمان توام |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 20:12 توسط محمود رعدآسا |
|
|
ای یگانه آسمان ! در را باز نکن که گریستن پشت در خود دنیایی دارد ای یگانه آسمان ! پنجره را باز نکن که بودن آن سوی شیشه از شکستن آنسوی سنگ زیباتر است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 20:40 توسط محمود رعدآسا |
|
|
کاش خدا نبود |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 1:20 توسط محمود رعدآسا |
|
|
من صدای پای ترانه را می بینم هیجان عشق را می فهمم یگانه ستاره ام را می بینم لحظه ها را می پرسم انتها را می شکنم دلبازی دشت را می خواهم واژه را می گریم ستاره نزدیک است تا کجا نمی دانم تا خورشید شاید در آسمان شاید اینجاست نمی دانم رفته نمی دانم می دانم که فقط عشق اینجاست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 2:29 توسط محمود رعدآسا |
|
|
می دانم که می دانی همه دنیایم تویی یگانه آسمانی ام تویی لحظه ناب عاشقی تویی انتظارم ام طولانیست * می دانم که میدانی همهمه دلم تویی یوسف گمگشته دلم تویی لابه و مویه دلم تویی انتظارم اما طولانیست * می دانی که می دانم همه آسمانت آفتابیست یکتا دلت آسمانیست لحظه هایت عاشق انتظارت ام کوتاه * می دانی که می دانم همه عاشقی ات دور دست یگانه آسمانیت دور دست لحظه های عشقت دور دست انتظارت اما کوتاه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 1:38 توسط محمود رعدآسا |
|
|
می خواهم ترجمه رفتن شوم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 1:34 توسط محمود رعدآسا |
|
|
رفتنم نزدیک است مرگ من نزدیک است مرگ من سایه وار از پس من زمین را می کاود مرگ من هم آغوشم در بستر بیداری می خندد مرگ من در پشت پنجره در انتظار رسیدن می گرید مرگ من ساده است مرگ من سرخ است مرگ من سرد است مرگ من سرمست از من آواز رسیدن می خواند مرگ من در میخانه قلبم شراب حسرت می نوشد مرگ من نزدیک است مرگ من دست در دستم کوچه ها را در انتظار رسیدن به کوچه ای بن بست تا آخر زمین گردش می کند مرگ من آواز چکاوک است در کوچ زمستانی مرگ من دشتی است به وسعت ابدیت مرگ من سراسر خون است از فرق شکافته فرهاد مرگ من نزدیک است مرگ من از غروب خورشید سرخ است مرگ من حسرت رسیدن است مرگ من ابتدای ازل نیست و انتهای ابدیت هم نخواهد بود مرگ من تنفس ماهی است در خفگی حوض مرگ من ستاره ای است در آسمان هفتم مرگ من بر روی شانه ام آواز هوسناکی در گوشم زمزمه گر است مرگ من آغازی بر رسیدن بهار در تمام اعصار تاریخ است مرگ من کوچ پرستو نیست مرگ من گریه شمع نیست مرگ من بال پروانه نیست که در شبهای انتظار با شعله شمعی بسوزد مرگ من بید مجنون نیست که با نسیمی از حسرت نگاهت بلرزد مرگ من شیون ندارد مرگ من شیرین است اما هیچ فرهادی عاشق ندارد مرگ من لیلی است اما هیچ آواره مجنونی ندارد مرگ من نزدیک است مرگ من از پشت صبح پیداست مرگ من در طلوع آسمان پیداست مرگ من از پشت بال پروانه پیداست مرگ من در آیینه چشمانم پیداست در صدای جویبار پیداست در صدای دریا پیداست در سکوت کوه پیداست در هاله ماه پیداست مرگ من نزدیک است مرگ من فرداست فردایی که خورشیدش از ماه نور می گیرد فردایی که گلهایش همه ستاره ستارگانش همه خورشید خورشیدش همه دریا دریاهایش همه صحرا صحراهایش همه سراب سرابهایش همه حقیقت حقیقتش همه فردا و فردایش خواهد رسید مرگ من نزدیک است مرگ من با طلوع خورشید می رسد با صدای پای نسیم می رسد مرگ من زمانی خواهد رسید که همه چشمان عاشق باشند و همه کویرها پر از شقایق باشد مرگ من آنگاه می رسد که هیچ آهویی در دام صیاد نباشد و هیچ هجرانی در یاد نباشد مرگ من نزدیک است مرگ من بی صدا می رسد اما من صدای نفسهایش را در دستانم می فهمم رنگ آنرا می فهمم سرمایش را می فهمم من مرگ را می فهمم می فهمم که آمدنش نزدیک است می فهمم که حسرت چشمانش در چشمانم آبی است می فهمم که با طلوع فردا مرگ من نزدیک است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 1:40 توسط محمود رعدآسا |
|
|
با سلام حال شما چطور است ؟ اگر از حال اینجانب خواسته باشی ملالی نیست جز دوری آسمان که آن هم اگر دست تو را داشته باشم نزدیکترین است هوای آنجا چطور است ؟ اینجا که هوا یکسره ابری است اما نه ! انگار هوا اینجا بدون خورشید است بدون ماه است بدون توست راستی ! دیشب باز خواب تو را دیدم دیدم که انگار می آیی و صدای قدمهایت نزدیک می شد اما باز تا خواستم پیش پایت بلند شوم از خواب پریدم مادرم می گفت که تعبیرش آمدن مهمان است تو نمی خواهی مهمان ما باشی ؟ در کلبه درویشی ما لقمه نانی سر سوزن عشقی و به اندازه دستانت غم است بیا و کلبه مرا مزین کن دلم می خواهد بیایی کنارت بنشینم از ماه بگویم از خورشید بگویم از ستاره از آب از دریا از خنده ای که نیست از گریه ای که رفت از ... نمی دانم فقط می خواهم بیایی حرف برای گفتن زیاد است فقط بیا و مرا با خود ببر به آنجا که ستاره هست آسمان هست خورشید هست چشمه ای روان به سوی افق و دریایی که بشود تمام آنرا گریست مرا با خود ببر دستم را بگیری می بینی که تمام وجودم نام تو را فریاد می زند بیا و مرا به ستاره مهمان کن به رویا به پرواز بخوان شاید که با تو دنیا را بفهمم قول می دهم هیچ نپرسم نپرسم چرا دیر کردی نپرسی که روزهای بی من کجا بودی قول می دهم حتی نپرسم مرا کجا خواهی برد فقط اجل عزیز زودتر بیا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 23:30 توسط محمود رعدآسا |
|
|
امشب به سوگ ارزوهایم نشسته ام و در غم نبودنت اشك فراق می ریزم… |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 1:22 توسط محمود رعدآسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من از مجاورت یک درخت می ایم
که روی پوست آن دست های ساده غربت اثر گذاشته بود به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1391 آذر 1390 شهریور 1390 فروردین 1390 آذر 1389 آبان 1389 مرداد 1389 تیر 1389 |
| پیوندها |
|
قلب چوبی یگانه آسمانی نــوشتـه هـاي بيتــــا ترنم وصال |
|
RSS
|